باشه، یک داستان عاشقانه مدرسهای برات میگم:
در یک مدرسهی ساده، دختری به نام «لیلا» همیشه در ردیف آخر کلاس مینشست و آرام و بیصدا درس میخواند. هیچکس زیاد با او حرف نمیزد… جز پسری به نام «آرین».
آرین همیشه بهانهای پیدا میکرد تا با لیلا صحبت کند؛ یک روز مدادش را میخواست، روز دیگر دربارهی درس سؤال میپرسید. لیلا کمکم به این توجه عادت کرد، اما هیچوقت چیزی نمیگفت.
یک روز بارانی، وقتی همه با عجله از مدرسه خارج میشدند، لیلا زیر باران گیر کرده بود. چتری نداشت. ناگهان آرین کنارش آمد و گفت