روزی روزگاری در یک دهکده کوچک، پسری به نام «امید» زندگی میکرد. امید خیلی کنجکاو بود و همیشه دوست داشت چیزهای جدید کشف کند. اما مردم دهکده به او میگفتند:
«زیاد سوال نکن، دنیا همین است که هست!»
یک روز، وقتی امید در جنگل قدم میزد، یک کلید قدیمی و عجیب روی زمین پیدا کرد. کلید برق میزد، مثل اینکه یک راز بزرگ در خودش پنهان کرده باشد.
امید با خودش گفت:
«این کلید حتماً یک جایی را باز میکند… باید پیدایش کنم!»
او روزها در جنگل گشت، تا اینکه به یک درِ بزرگ سنگی رسید که قبل