او روی زمین افتاده بود، قلبش تند میزد و نفسهایش از سینه بیرون میجهید…
دستهایش را روی صورتش گذاشت، اما هنوز صدای خشخش و زمزمههای نامفهوم از اطراف میآمد…
سایهها حرکت میکردند… آرام، آرام، درست مثل چیزی که میخواست او را محاصره کند…
او به سمت در نگاه کرد… اما در دیگر باز نمیشد…
هر قدمی که برمیداشت، صدای خودش مثل پژواک در اتاق خالی میپیچید…
و در همین سکوت عجیب، ناگهان صدای نفسهای بلند و سرد، درست کنار گوشش، لرزهای در تنش انداخت…