یکی بگه دروغه…
یکی بگه این خبر، فقط یه خوابه…
مگه میشه صبح مدرسه
با خبر شهادت شروع شه…؟
هنوز گچ روی تخته بود…
هنوز دفترها باز بود…
هنوز معلم داشت میگفت:
«بچهها آینده از آن شماست…»
کی فکر میکرد
همین کلاس ساده
یه روز بشه
آخرین قابِ زندگی…
معلم…
تو با حقوق کم
اما با دل بزرگ
چراغ علمو روشن میکردی…
تو میگفتی:
«بخونید بچهها…
ایران به شما نیاز داره…»
اما امروز
ایران داغدار تو شده…
میناب…
امشب صدای گریه میاد از کوچههاش…
مدرسهها چراغاش روشنه
اما دلها تاریکه…
کی به این